|
این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی
باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
در دیباچه ی اول حیاتم نوشتم :طلوع عشق
هر كه خوبی كرد زجرش میدهند
سكوت ميكنم....تا بشنود صدايم را..سكوت ميكنم زيرا مجالي براي به زبان آوردن
تمام حرفهايم نيست.زيرا ظرفي نيست تا دلم در ان جاي گيرد.هيچ كس آن چيزي نيست كه از
پشت نقاب زندگي به نمايش ميگذارد... هيچ كس آن چيزي نيست كه در ديالوگ هاي اجباري
نقشش به زبان مي آورد...گاه فقط يك نگاه از ميان نگاهها،يك كلمه از ميان سخن ها،يا
شايد يك سكوت،آن چيزي است كه مال خود ماست.
بدرود
ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید. دیگر هیچ مهری دردلم نیست تا به
وجدم آورد و هیچ چیزی در دلم نیست که دلبسته ام کند و عاشق. من دیگر قلم
در دست نخواهم گرفت. آن سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که
از بی مهری می میرد و از بی عشقی جان میدهد و جنازه اش را کلاغان سیاه بال
و سیاه دل تکه تکه می کنند. آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را
زمانه به درد آورد و به ریسمان کلفت کینه به دار آویخت و من میروم تا پیکر
فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم.
شانه هایم زیر بار غم شکست شاخه های سبز امیدم شکست عشق ما در شیشه فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچ کس حرف صداقت را نزد هیچ کس دل را بر این دریا نزد یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم دور شد یک نفر با قصه ها محشور شد
نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن
نفرین به آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن
به چه ميخندي تو؟
امشب ،
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام
ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل
پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را
ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می
دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد
خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می
ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج
نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و
ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر
چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی
دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم
کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که
تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی
در رفاقت رسم ما جان دادن است هرقدم راصد قدم پس دادن است هركه بر ما تب كند جان مي دهيم ناز او را هرچه باشد ميخريم
غربت من هر چی که هست از با توبودن بهتر آخر خط زندگی این نفسایه آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسایه آخرم سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی گلایه هام و می تونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم هیچی نگم، داد نزنم ،لبام و رو هم بدوزم در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقت و تو سر نوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق من و تو به ساده بودن من و...
خدایا هرکه با من آشنا شد نمی دانم چرا زود بی وفا شد نمی دانم از اول بی وفا بود یا که نازش را کشیدم بی وفا شد
زندگي يعني بازي ... سه ، دو ، يک ... سوت داور.... بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي .. دل شکستي عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي .... سوت داور... بازي تمام شد... !! زندگي را باختي...!
فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم....
براي بستن دلها طناب لازم نيست براي مرگ قناري شتاب لازم نيست تويي كه خنجر خشمت هميشه عريان است براي كشتن قمري نقاب لازم نيست براي كندن بال نحيف پروانه شكنجه دادن و رنج و عذاب لازم نيست تويي كه دامنت از خون لاله رنگين است براي رنگِ رخِ تو خضاب لازم نيست كتاب هاي تو را خوانده ام،ولي تو بدان براي خواندن شعرم كتاب لازم نيست مرا بگو كه براي تو مي زنم فرياد براي گوش كر تو جواب لازم نيست
وقتي
كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش
سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
من گریه نخواهم کرد ، من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد ، افسرده نخواهم شد فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم ... معشوق نمی خواهم ... می خندم و می رقصم فریاد زنم فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن در گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت همی گویم بر چهره معشوقم او پست و ..................................... . امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم ، سرمشق کنم امروز دنیای خودم گرم است
توی دادگاه دلم ، حکم اعدام رو می دم به عاشقی حکم اعدام کمه ، تو رو زندون می کنم تو رو زندون می کنم توی جهنم خدا که بسوزی هر نفس ، که بسوزی تا ابد که بدونی این دلم بود که بهش زدی کلک تو که حتی نفست ، بوی لجن می ده بزک برو گمشو بی صفت ، دیگه نگاه به من نکن چشاتو در میارم از حدقه ، ای پسرک تو رو حبست می کنم توی بیابون خدا که خدا هم ، به تو رحمی نکنه ،بدرک بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرک
آخر نا رفیق بودی چه جور تو رو ببخشمت دروغ می گفتی واسه من ، ساده بودم نشناختمت بهم می گفتی با منی ، دلت با این و اون بود دست می انداختی به گردنم ، نگات مال یکی دیگه بود چه جور تو رو ببخشمت ، خاﺌن بی لیاقت عروسک دروغگو ، نامرد نامروت زندگیمو ریختی به هم ، برگشت فایده نداره زدی به قلبم خنجری ، که درمونی نداره
ما گذشتیم و گذشت ، آنچه تو با ما کردی تو بمان با دگرام واي به حال دگران
شاید اشتباهه اما ، عاشقا دروغ می گن آدمای با وفا و مهربون ، دروغ می گن اونا که می گن تا همیشه ديونتن بزار بی پرده بگم که : به شما دروغ می گن اونا که میان به بهونه ی اومدن از توی شهر قصه ها دروغ می گن اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده به تموم آسمونها به خدا دروغ می گن اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن
ندارم هراسی زنیروی مشت مرا نا جوانمردی خلق کشت
محبت به نامرد کردم بسی محبت نشاید به هر ناکسی تهی دستی و بی کسی عار نیست که دردی چو دیدار نامرد نیست
تو عشق من بودی و من عروسک یادته زدی رو قرآن که نشیم از هم جدا حالا تو رفتی و من تنها شدم با غصه ها زدی شکستی قلبمو حالا می خواهی بری کجا خجالت هم خوب چیزیه خوبه بترسی از خدا جهنمم کمه واست کمه هزار بار بمیری کمه به پام بیفتی و درد بی درمون بگیری کمه تو آه و نفرینم هزار سال اسیری به عشق من نارو زدی می خواهی بری با دیگری
اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟
عشقت چی داشته واسه من بجز عذاب و دردسر اسیر دست تو شدم زندونیم تو این قفس تحملت نمیکنم حتی به قد یه نفس
حیف
لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم . حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر
نداشتم . حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو خریدم . حیف شوقی که تو گفتی
داری اما من ندیدم . حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم . حیف رویام که
واسه تو از قشنگیاش گذشتم . حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب . حیف
وقتی که تلف شد واسه دیدن نگاهات . حیف با وفایی من ، حیف عشق و اعتمادم .
حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد
كس جای در این منزل ویرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداری دیوانه ندارد
من
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به
حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي
تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و
کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره
برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
|
سلام دوستان عزيز
Home
|