|
تا اطلاع ثانويه وبلاگ تعطيل ميگردد از تمامي دوستان بخاطر نظرات و توجهشون متشكرم
یه بی وفا مثل خودت ریشه هاتو بخشکونه یکی باشه که هر نفس اتیش به جونت بزنه بهت خیانت بکنه زخم زبونت بزنه کاشکی اونم بدونه که خوبی بهت نیومده این همه خوبی اخرش چی بسرمن اومده پشت سرت هر جا بری نفرین من به راهته به اون چشم دربه درت به اون دل سیاهته همین قدم که خواستمت از سرتم زیادیه فکر نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه خیال نکن به یادتم بدون که مردی تو دلم خودت میدونی جای عشق نفرت و کاشتی تو دلم واسه همیشه از دلم دیگه میزارمت کنار تمام بی وفاییهات از تو بمونه یادگار
مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ثروت من تحفه درويش نفسم بود كه به تو شاهانه باختم لبخند اخرين من دروغ معصومانه بود براي پنهان كردن داغ دل بيگانه بود من مات مات از بازي شطرنج عشق مي امدم شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن ميزدم
اي كاش ميدانستم بعد از مرگم اولين اشك از چشمان چه كسي جاري ميشود و اخرين سياه پوش كه مرا به فراموشي ميسپارد چه كسي خواهد بود
تو نوشته بودي ديدار سه تا نقطه تا قيامت زندگي نقطه سر خط تلگرافي شده نت قلبمو مچاله كردي لاي نقطه چين نامه ات عزيزم نقطه سر خط برو با خيال راحت به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامه ات با سي و دو حرف دلگير مختصر مفيد و ساده گفتي كه سايه عشقت از سرم خيلي زياده زير درد خط كشيدي ضربدر زدي رو اسمم تا بدونم به عشقت تا كه جون دارم طلسمم روي يك كاغذ بي خط حرفاي خسته به توبت توي سرزمين نامه ات حرف ت كرده قيامت ت مثل تو مثل ترديد ت مثل اخر طاقت مثل تنهاي مثل تب مثل اخر خيانت
خیلیا ازم میپرسن چرا از غم میخونم؟ میخونم همه بدونن عشق دوذو کلکه اگه پرواز قلب من روی یک خط غمه اگه طول خط عمرم پر از پیچ و خمه باید از جاده غم یه درس عبرت بگیرم توی این راه بمونم عشقمو پس بگیرم
نمی دانم که بعد از من چگونه با چه تزویری به یک مرد غریبه خنده خواهی کرد و آغوشت که روزی تکیه گاهم بود به رویش باز خواهی کرد نمی دانم که بعد از من به آن مرد غریبه با چه رویی باز خواهی گفت:تو تنها عشق من هستی در آغوشت نخواهم مرد تو اشکم را نفهمیدی تو عشقم را ندانستی هزاران ننگ و نفرینت که قلبم را شکستی تو ... و اینک...!!! تنگ در آغوش یک مرد غریبه به عشقم باز می خندی نفرین بر تو ای بیهوده عاشق نفرین بر تو ای عاشق کش بی دل نفرین بر تو که قلبت جایگاه زشت کاریهاست تو شریک خون فرهادی تو ابلیسی . تو شیطانی و چنگالت ... به خون عاشقان آغشته است تو خونخواری... و در کشتار مجنونها شریکی آنچنان پستی که چشمت را به روی عشق من بستی و در آغوش یک مرد غریبه تن به یک عشق هوس آلوده ای دادی تو در آغوش یک بیگانه میمیری... و من بسیار خوشحالم که در این روزگار زشت در آغوشت نخواهم مرد آری...در آغوشت نخواهم مرد...
زندگي مرگ است و مرگ زندگي....پس درود بر مرگ و .... مرگ بر زندگي
چاي را شيرين ،
اما ، قهوه را تلخ مي خورم ... چرا كه چاي ، يادگار معصوميت كودكي هام و قهوه ، يادآور بي شرمي هاي با تو بودن است ...
گرچه سوزوندی دلودوست دارم هنوزم با اینکه سوختم هنوزعشقتو باوردارم ولی به جای دستات یک دل پرپردارم نگفتی که توقلبت حالا جای من کیه آخه چرا تو رفتی بگو دلیلش چیه؟ عکس چشات روبروم صدات هنوزتوگوشه همدم دلتنگیام صدای مشکی پوشه همون که گفت: عاشقم یه عاشق بیقرار یه زخم کهنه رودلم مونده ازعشق یادگار عشق توهم یه زخمه که دلموسوزونده یه زخم کهنه از تو که یادگاری مونده زندگی بی تو واسم بدون آب و رنگه حالا منم می دونم مشکی فقط قشنگه
بله ... من هم آدمیزادم... یک صفت بارز نسبت به دیگر موجودات زمین دارم:
این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی
باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
در دیباچه ی اول حیاتم نوشتم :طلوع عشق
هر كه خوبی كرد زجرش میدهند
سكوت ميكنم....تا بشنود صدايم را..سكوت ميكنم زيرا مجالي براي به زبان آوردن
تمام حرفهايم نيست.زيرا ظرفي نيست تا دلم در ان جاي گيرد.هيچ كس آن چيزي نيست كه از
پشت نقاب زندگي به نمايش ميگذارد... هيچ كس آن چيزي نيست كه در ديالوگ هاي اجباري
نقشش به زبان مي آورد...گاه فقط يك نگاه از ميان نگاهها،يك كلمه از ميان سخن ها،يا
شايد يك سكوت،آن چيزي است كه مال خود ماست.
بدرود
ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید. دیگر هیچ مهری دردلم نیست تا به
وجدم آورد و هیچ چیزی در دلم نیست که دلبسته ام کند و عاشق. من دیگر قلم
در دست نخواهم گرفت. آن سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که
از بی مهری می میرد و از بی عشقی جان میدهد و جنازه اش را کلاغان سیاه بال
و سیاه دل تکه تکه می کنند. آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را
زمانه به درد آورد و به ریسمان کلفت کینه به دار آویخت و من میروم تا پیکر
فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم.
شانه هایم زیر بار غم شکست شاخه های سبز امیدم شکست عشق ما در شیشه فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچ کس حرف صداقت را نزد هیچ کس دل را بر این دریا نزد یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم دور شد یک نفر با قصه ها محشور شد
نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن
نفرین به آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن
به چه ميخندي تو؟
امشب ،
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام
ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل
پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را
ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می
دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد
خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می
ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج
نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و
ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر
چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی
دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم
کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که
تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی
در رفاقت رسم ما جان دادن است هرقدم راصد قدم پس دادن است هركه بر ما تب كند جان مي دهيم ناز او را هرچه باشد ميخريم
غربت من هر چی که هست از با توبودن بهتر آخر خط زندگی این نفسایه آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسایه آخرم سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی گلایه هام و می تونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم هیچی نگم، داد نزنم ،لبام و رو هم بدوزم در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقت و تو سر نوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق من و تو به ساده بودن من و...
|
سلام دوستان عزيز
Home
|