تبليغاتX
۩۞۩ ديوان عشق ۩۞۩

۩۞۩ ديوان عشق ۩۞۩

این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی
دیگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را ، زودتر بند بزن
توی آن، مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دست هایت ، سینی نقره نور
اشک هایم ، استکان های بلور
کاش استکان های مرا ، توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا میدیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده ست .
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده است، از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم چایی داغ بریز

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت12:33توسط ايمان | |

باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام
من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و
باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام
آری من گم شده ام

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت11:33توسط ايمان | |

در دیباچه ی اول حیاتم نوشتم :طلوع عشق
او در زیر این جمله نوشت :چه زیباست...
پس از مدت ها با دستی لرزان قلم برگرفتم و
با چشمی پر اشک نوشتم :غروب عشق
اما افسوس که او نبود تا بنویسد:
چه دردناک...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت10:17توسط ايمان | |

هر كه خوبی كرد زجرش میدهند



هر كه زشتی كرد اجرش میدهند



باستان كاران تبانی كرده اند



عشق را هم باستانی كرده اند



هرچه انسانها طلایی تر شدند



عشق ها هم مومیایی تر شدند



اندك اندك عشق بازان كم شدند



نسلی از بیگانگان آدم شدند

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:22توسط ايمان | |

سكوت ميكنم....تا بشنود صدايم را..سكوت ميكنم زيرا مجالي براي به زبان آوردن تمام حرفهايم نيست.زيرا ظرفي نيست تا دلم در ان جاي گيرد.هيچ كس آن چيزي نيست كه از پشت نقاب زندگي به نمايش ميگذارد... هيچ كس آن چيزي نيست كه در ديالوگ هاي اجباري نقشش به زبان مي آورد...گاه فقط يك نگاه از ميان نگاهها،يك كلمه از ميان سخن ها،يا شايد يك سكوت،آن چيزي است كه مال خود ماست.
سكوت ميكنم زيار گوش دل بايد تا تاب نعره هاي وجودم را داشته باشم،پس سكوت مي كنم.

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت13:10توسط ايمان | |

بدرود ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید. دیگر هیچ مهری دردلم نیست تا به وجدم آورد و هیچ چیزی در دلم نیست که دلبسته ام کند و عاشق. من دیگر قلم در دست نخواهم گرفت. آن سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که از بی مهری می میرد و از بی عشقی جان میدهد و جنازه اش را کلاغان سیاه بال و سیاه دل تکه تکه می کنند. آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را زمانه به درد آورد و به ریسمان کلفت کینه به دار آویخت و من میروم تا پیکر فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت12:46توسط ايمان | |

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت11:50توسط ايمان | |

نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن نفرین به

آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت11:7توسط ايمان | |

به چه ميخندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟
به چه چيز؟؟
به شكست دل من،
يا به پيروزي خويش؟؟
به چه ميخندي تو؟
به نگاهم كه چه مستانه تورا باور كرد؟
يا به افسونگري چشمانت، كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟
به چه ميخندي تو؟
به دل ساده من مي خندي!
كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست...
خنده دار است بخند...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت9:11توسط ايمان | |

امشب ،
نه کلامم وزنی
نه نگاهم نوری
نه لبانم عطشی
و نه این دل سر سودایی رفتن دارد.
در کلامم ،
هرچه بر صفحه ی این خاطره ها می آید ،
طعم تلخ و گس نفرت
بوی گندیدن مردار
و فرورفتن اندیشه به مرداب تباهی دارد.
در نگاهم ،
جای آن نور امید ،
کورسویی از عشق
شبنمی از اشک
و
بغض سنگین فروخورده ای از داغ جدایی مانده است.
بر لبانم ،
مهر سنگین سکوت
طرح غم
شهوتی از جنس عدم
و ...
آه ، امشب چه سرم سنگین است...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت8:34توسط ايمان | |

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت8:30توسط ايمان | |

در رفاقت رسم ما جان دادن است 

هرقدم راصد قدم پس دادن است

هركه بر ما تب كند جان مي دهيم

ناز او را هرچه باشد ميخريم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:0توسط ايمان | |

غربت من هر چی که هست از با توبودن بهتر

آخر خط زندگی این نفسایه آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم

این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسایه آخرم

سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه هام و می تونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

هیچی نگم، داد نزنم ،لبام و رو هم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم

نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقت و تو سر نوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:49توسط ايمان | |

خدایا هرکه با من آشنا شد

نمی دانم چرا زود بی وفا شد

نمی دانم از اول بی وفا بود

یا که نازش را کشیدم بی وفا شد

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:46توسط ايمان | |

 زندگي يعني بازي ...

سه ، دو ، يک ...

سوت داور....

بازي شروع شد!!!

دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ..

دل شکستي عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي 

 بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي ....

سوت داور... بازي تمام شد... !!

زندگي را باختي...!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:43توسط ايمان | |

فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود.

 استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده .

 و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت.

 رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد .

 رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم :

 خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:30توسط ايمان | |

 براي بستن دلها طناب لازم نيست

براي مرگ قناري شتاب لازم نيست

 تويي كه خنجر خشمت هميشه عريان است

براي كشتن قمري نقاب لازم نيست

 براي كندن بال نحيف پروانه

شكنجه دادن و رنج و عذاب لازم نيست

 تويي كه دامنت از خون لاله رنگين است

براي رنگِ رخِ تو خضاب لازم نيست

 كتاب هاي تو را خوانده ام،ولي تو بدان

براي خواندن  شعرم  كتاب  لازم  نيست

 مرا بگو كه براي تو مي زنم فرياد

براي گوش كر تو جواب لازم نيست

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:27توسط ايمان | |

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:5توسط ايمان | |

من گریه نخواهم کرد ، من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد ، افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم ...

معشوق نمی خواهم ...

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد :

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن در گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت همی گویم بر چهره معشوقم

او پست و ..................................... .

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند

لیکن به دل شادم  ، سرمشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

من دوست نمی خواهم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:12توسط ايمان | |

توی دادگاه دلم ، حکم اعدام رو می دم به عاشقی

حکم اعدام کمه ، تو رو زندون می کنم

تو رو زندون می کنم توی جهنم خدا

که بسوزی هر نفس ، که بسوزی تا ابد

که بدونی این دلم بود که بهش زدی کلک

تو که حتی نفست ، بوی لجن می ده بزک

برو گمشو بی صفت ، دیگه نگاه به من نکن

چشاتو در میارم از حدقه ، ای پسرک

تو رو حبست می کنم توی بیابون خدا

که خدا هم ، به تو رحمی نکنه ،بدرک

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرک

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:11توسط ايمان | |

آخر نا رفیق بودی چه جور تو رو ببخشمت

دروغ می گفتی واسه من ، ساده بودم نشناختمت

بهم می گفتی با منی ، دلت با این و اون بود

دست می انداختی به گردنم ، نگات مال یکی دیگه بود

چه جور تو رو ببخشمت ، خاﺌن بی لیاقت

عروسک دروغگو ، نامرد نامروت

زندگیمو ریختی به هم ، برگشت فایده نداره

زدی به قلبم خنجری ، که درمونی نداره

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:10توسط ايمان | |

ما گذشتیم و گذشت ، آنچه تو با ما کردی


تو بمان با دگرام واي به حال دگران

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:9توسط ايمان | |

شاید اشتباهه اما ، عاشقا دروغ می گن

آدمای با وفا و مهربون ، دروغ می گن

اونا که می گن تا همیشه ديونتن

بزار بی پرده بگم که :

به شما دروغ می گن

اونا که میان به بهونه ی اومدن

 از توی شهر قصه ها دروغ می گن

اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده  

به تموم آسمونها

به خدا دروغ می گن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت  بگن

تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:3توسط ايمان | |

ندارم هراسی زنیروی مشت                       مرا نا جوانمردی خلق کشت

محبت به نامرد کردم بسی                         محبت نشاید به هر ناکسی

تهی دستی و بی کسی عار نیست             که دردی چو دیدار نامرد نیست

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت9:56توسط ايمان | |

تو عشق من بودی و من عروسک ای بی وفا عشق جدید مبارک

یادته زدی رو قرآن که نشیم از هم جدا                        حالا تو رفتی و من تنها شدم با غصه ها

زدی شکستی قلبمو حالا می خواهی بری کجا     خجالت هم خوب چیزیه خوبه بترسی از خدا

جهنمم کمه واست کمه هزار بار بمیری                    کمه به پام بیفتی و درد بی درمون بگیری

کمه تو آه و نفرینم هزار سال اسیری           به عشق من نارو زدی می خواهی بری با دیگری

تو عشق من بودی و من عروسک                                     ای بی وفا عشق جدید

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت9:53توسط ايمان | |

اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟
اونايي كه خيلي ساده ميگن عاشقن كجان؟
خيلي زود با يه نگاهي ميشن عاشق پس کجان؟
پس کجاس اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقانه؟
پس کجاس اونهمه چشمک زدناي زيرکانه؟
اون دلي که از جداييها گله داشت...
پس چي شد اونهمه دلتنگت شدنهاي شبونه
شب نخوابيدن تا صبح با کلي وهم عاشقونه!!!
اونهمه دوستت دارمهاي زبوني واسه معشوق
اون محبتهاي قلبي با همون لفظ هميشه....
پس چرا عاشقي اينقدر سرد و بيروح و دورنگه؟!
واسه ابراز علاقه آخه اينجا دیگه جا یی نمونده...!!!
به خدا باور کنيد که اينا حرف دل خونه
اين دلي که از بيوفايي داره جون ميده ميميره!!!
حرف دل حرف همه نيست حرف عاشق پيشه هايه
اونايي که جون ميدن حتي واسه عشق تا نميره...
پس کجان اون عاشقايي که واسه دم زدن از عشق
گل ميدن به دست معشوق که منو نکن فراموش!!!
اما تا تموم ميشه اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقونه
ميذارن ميرن که انگار تا ابد عشقي نبوده...!!!
بعد اونهمه سخنها که آره من بي تو هيچم
ميرن و ميشن پرنده لاي ابرا بي نشونه
آي اونايي که فقط عشق واستون شده يه بازي
دل سپردن به يکي و دل شکستن واسه بازي
باشه اشکالي نداره دنياتون فقط دو روزه
دل شکوندناي هر روز واستون کاري نداره...
آخ که عشقاي تو خالي شده ارزون توي بازار
با نسيم مياد و ميره به خدا به سرعت باد!
نه ديگه دنياي امروز ارزش موندن نداره
پس چه بهتر که نباشيم تا ديگه عشقي نمونه...
اگه عشق اينه تو دنيا پس نه من عشقي نميخوام
آره سنگ و يخ شدم من ديگه عشقي رو نميخوام...!!!
آخه اون بالا ميدوني عاشقي شده يه ارزش
عشق پاک و بي ريايي جاي عشقاي خيالي
باشه پس زمينيا من ميرم اون بالا تا اوج اون ستاره
روي ابرا کهکشونها اون بالا که عشق زياده...
پس خداحافظ تا هميشه خوش باشين با بازياتون!!!
با يه مشت عشق توخالي
نه نه همون هوس بازياتون....!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت9:51توسط ايمان | |

    عشقت چی داشته واسه من بجز عذاب و دردسر
           این عاقبت من شده یه دیوونه در به در

           دنیایی که ساختی واسم
آخ که همش دروغی بود
           دنیای من تنهایی و دنیای تو شلوغی بود
   

  اسیر دست تو شدم زندونیم تو این قفس

           تحملت نمیکنم حتی به قد یه نفس

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت9:47توسط ايمان | |

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم . حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم . حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو خریدم . حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم . حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم . حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم . حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب . حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن نگاهات . حیف با وفایی من ، حیف عشق و اعتمادم . حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت8:55توسط ايمان | |

در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد

كس جای در این منزل ویرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت8:25توسط ايمان | |

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان

زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا

مي يابي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت12:37توسط ايمان | |