تبليغاتX
۩۞۩ ديوان عشق ۩۞۩

۩۞۩ ديوان عشق ۩۞۩

تا اطلاع ثانويه وبلاگ تعطيل


ميگردد از تمامي دوستان بخاطر


نظرات و توجهشون متشكرم



+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت11:32توسط ايمان | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت11:2توسط ايمان | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت11:0توسط ايمان | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت10:26توسط ايمان | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت9:55توسط ايمان | |

خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه

یه بی وفا مثل خودت ریشه هاتو بخشکونه

یکی باشه که هر نفس اتیش به جونت بزنه

بهت خیانت بکنه زخم زبونت بزنه

کاشکی اونم بدونه که خوبی بهت نیومده

این همه خوبی اخرش چی بسرمن اومده

پشت سرت هر جا بری نفرین من به راهته

به اون چشم دربه درت به اون دل سیاهته

همین قدم که خواستمت از سرتم زیادیه

فکر نکنی تو قلب من یه لحظه از تو یادیه

خیال نکن به یادتم بدون که مردی تو دلم

خودت میدونی جای عشق نفرت و کاشتی تو دلم

واسه همیشه از دلم دیگه میزارمت کنار

تمام بی وفاییهات از تو بمونه یادگار

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت10:0توسط ايمان | |

بازي عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درويش

نفسم بود كه به تو شاهانه باختم

لبخند اخرين من دروغ معصومانه بود

براي پنهان كردن داغ دل بيگانه بود

من مات مات از بازي شطرنج عشق مي امدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن ميزدم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت9:57توسط ايمان | |

اي كاش ميدانستم بعد از مرگم اولين اشك از چشمان چه كسي جاري

ميشود و اخرين سياه پوش كه مرا به فراموشي ميسپارد چه كسي

خواهد بود

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:45توسط ايمان | |

زندگي نقطه سر خط بي وفايي شده عادت

تو نوشته بودي ديدار سه تا نقطه تا قيامت

زندگي نقطه سر خط تلگرافي شده نت

قلبمو مچاله كردي لاي نقطه چين نامه ات

عزيزم نقطه سر خط برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامه ات

با سي و دو حرف دلگير مختصر مفيد و ساده

گفتي كه سايه عشقت از سرم خيلي زياده

زير درد خط كشيدي ضربدر زدي رو اسمم

تا بدونم به عشقت تا كه جون دارم طلسمم

روي يك كاغذ بي خط حرفاي خسته به توبت

توي سرزمين نامه ات حرف ت كرده قيامت

ت مثل تو مثل ترديد ت مثل اخر طاقت

مثل تنهاي مثل تب مثل اخر خيانت

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:43توسط ايمان | |

خیلیا ازم میپرسن چرا از غم میخونم؟

میخونم همه بدونن عشق دوذو کلکه

اگه پرواز قلب من روی یک خط غمه

اگه طول خط عمرم پر از پیچ و خمه

باید از جاده غم یه درس عبرت بگیرم

توی این راه بمونم عشقمو پس بگیرم

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:18توسط ايمان | |

در آن ساعت که میمیرم در آغوشت نخواهم مرد

نمی دانم که بعد از من چگونه با چه تزویری       به یک مرد غریبه خنده خواهی کرد

و آغوشت که روزی تکیه گاهم بود به رویش باز خواهی کرد        نمی دانم که بعد از من

به آن مرد غریبه با چه رویی باز خواهی گفت:تو تنها عشق من هستی

در آغوشت نخواهم مرد   

            تو اشکم را نفهمیدی

                       تو عشقم را ندانستی

                               هزاران ننگ و نفرینت

                                       که قلبم را شکستی تو ...               و اینک...!!!

تنگ در آغوش یک مرد غریبه     به عشقم باز می خندی

نفرین بر تو ای بیهوده عاشق    نفرین بر تو ای عاشق کش بی دل

نفرین بر تو          که قلبت جایگاه زشت کاریهاست

                         تو شریک خون فرهادی        تو ابلیسی . تو شیطانی

و چنگالت ...         به خون عاشقان آغشته است

تو خونخواری...      و در کشتار مجنونها شریکی

                          آنچنان پستی که چشمت را به روی عشق من بستی

و در آغوش یک مرد غریبه    تن به یک عشق هوس آلوده ای دادی

تو در آغوش یک بیگانه میمیری...

و من بسیار خوشحالم که در این روزگار زشت در آغوشت نخواهم مرد

                                                                 آری...در آغوشت نخواهم مرد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:11توسط ايمان | |

زندگي مرگ است و مرگ زندگي....پس درود بر مرگ و .... مرگ بر زندگي

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:9توسط ايمان | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:6توسط ايمان | |

چاي را شيرين  ،

                                                 اما ،

                                                    قهوه را تلخ مي خورم ...

 

                 چرا كه

                             چاي ،

                                  يادگار معصوميت كودكي هام

                                           و

                      قهوه ،

                                يادآور بي شرمي هاي با تو بودن است ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:3توسط ايمان | |


رفتی ولی میدیدی که من دارم میسوزم

گرچه سوزوندی دلودوست دارم هنوزم

با اینکه سوختم هنوزعشقتو باوردارم

ولی به جای دستات یک دل پرپردارم

نگفتی که توقلبت حالا جای من کیه

آخه چرا تو رفتی بگو دلیلش چیه؟

عکس چشات روبروم صدات هنوزتوگوشه

همدم  دلتنگیام  صدای  مشکی  پوشه

همون که گفت: عاشقم یه عاشق بیقرار

یه زخم کهنه رودلم مونده ازعشق یادگار

عشق توهم یه زخمه که دلموسوزونده

یه زخم کهنه از تو که یادگاری مونده

زندگی بی تو واسم بدون آب و رنگه

حالا منم می دونم مشکی فقط  قشنگه

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:2توسط ايمان | |


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت8:0توسط ايمان | |

بله ... من هم آدمیزادم... یک صفت بارز نسبت به دیگر موجودات زمین دارم:

 "من دستم از خون همنوعان خود سرخ است من به دستان سرخ خود افتخار میکنم چرا که هیچ درنده ای نیست که چون من همنوع خود را بدرد" من هم جزء همین آدامیزادانم همین آدمیزادانی که خدا برای آنها فقط غریزه پرستش را ارضاء میکند .... آدمیزادان مرده پرست ... آدمیزادانی که عقل آنها از چشمان کوچکشان بیرون زده ... آدمیزادانی که بازی با زندگی یکدیگر برای آنها بهترین سرگرمیست .... آدمیزادای که نمی داند کسانی هستند که حماقت را از چهره خندان او دریابند و در دل غبطه خورند که آدمیزادند...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت7:56توسط ايمان | |

این سماور جوش است ، پس چرا می گفتی
دیگر آن خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را ، زودتر بند بزن
توی آن، مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
دست هایت ، سینی نقره نور
اشک هایم ، استکان های بلور
کاش استکان های مرا ، توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا میدیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده ست .
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده است، از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم چایی داغ بریز

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت12:33توسط ايمان | |

باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها
فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام
من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و
باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام
آری من گم شده ام

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت11:33توسط ايمان | |

در دیباچه ی اول حیاتم نوشتم :طلوع عشق
او در زیر این جمله نوشت :چه زیباست...
پس از مدت ها با دستی لرزان قلم برگرفتم و
با چشمی پر اشک نوشتم :غروب عشق
اما افسوس که او نبود تا بنویسد:
چه دردناک...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت10:17توسط ايمان | |

هر كه خوبی كرد زجرش میدهند



هر كه زشتی كرد اجرش میدهند



باستان كاران تبانی كرده اند



عشق را هم باستانی كرده اند



هرچه انسانها طلایی تر شدند



عشق ها هم مومیایی تر شدند



اندك اندك عشق بازان كم شدند



نسلی از بیگانگان آدم شدند

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:22توسط ايمان | |

سكوت ميكنم....تا بشنود صدايم را..سكوت ميكنم زيرا مجالي براي به زبان آوردن تمام حرفهايم نيست.زيرا ظرفي نيست تا دلم در ان جاي گيرد.هيچ كس آن چيزي نيست كه از پشت نقاب زندگي به نمايش ميگذارد... هيچ كس آن چيزي نيست كه در ديالوگ هاي اجباري نقشش به زبان مي آورد...گاه فقط يك نگاه از ميان نگاهها،يك كلمه از ميان سخن ها،يا شايد يك سكوت،آن چيزي است كه مال خود ماست.
سكوت ميكنم زيار گوش دل بايد تا تاب نعره هاي وجودم را داشته باشم،پس سكوت مي كنم.

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت13:10توسط ايمان | |

بدرود ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید. دیگر هیچ مهری دردلم نیست تا به وجدم آورد و هیچ چیزی در دلم نیست که دلبسته ام کند و عاشق. من دیگر قلم در دست نخواهم گرفت. آن سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که از بی مهری می میرد و از بی عشقی جان میدهد و جنازه اش را کلاغان سیاه بال و سیاه دل تکه تکه می کنند. آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را زمانه به درد آورد و به ریسمان کلفت کینه به دار آویخت و من میروم تا پیکر فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت12:46توسط ايمان | |

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت11:50توسط ايمان | |

نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن نفرین به

آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت11:7توسط ايمان | |

به چه ميخندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟
به چه چيز؟؟
به شكست دل من،
يا به پيروزي خويش؟؟
به چه ميخندي تو؟
به نگاهم كه چه مستانه تورا باور كرد؟
يا به افسونگري چشمانت، كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟
به چه ميخندي تو؟
به دل ساده من مي خندي!
كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست...
خنده دار است بخند...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت9:11توسط ايمان | |

امشب ،
نه کلامم وزنی
نه نگاهم نوری
نه لبانم عطشی
و نه این دل سر سودایی رفتن دارد.
در کلامم ،
هرچه بر صفحه ی این خاطره ها می آید ،
طعم تلخ و گس نفرت
بوی گندیدن مردار
و فرورفتن اندیشه به مرداب تباهی دارد.
در نگاهم ،
جای آن نور امید ،
کورسویی از عشق
شبنمی از اشک
و
بغض سنگین فروخورده ای از داغ جدایی مانده است.
بر لبانم ،
مهر سنگین سکوت
طرح غم
شهوتی از جنس عدم
و ...
آه ، امشب چه سرم سنگین است...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت8:34توسط ايمان | |

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت8:30توسط ايمان | |

در رفاقت رسم ما جان دادن است 

هرقدم راصد قدم پس دادن است

هركه بر ما تب كند جان مي دهيم

ناز او را هرچه باشد ميخريم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:0توسط ايمان | |

غربت من هر چی که هست از با توبودن بهتر

آخر خط زندگی این نفسایه آخره

وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم

وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم

این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین می زنه این نفسایه آخرم

سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی

گلایه هام و می تونی از توی چشمام بخونی

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم

هیچی نگم، داد نزنم ،لبام و رو هم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

با هر نگاه به عکست انگار من خودم و دار می زنم

نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقت و تو سر نوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق من و تو

به ساده بودن من و...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:49توسط ايمان | |